تبليغاتX
سایت فرهنگی پابرجا

سایت فرهنگی پابرجا


چند روزه که قصد دارم چیزی بنویسم یا مطلبی بگذارم اما فایده نداشت نه من و نه قلم هیچ رغبتی نداشت!اما این داستان خیمه شب بازی و داد قال مادر و خانواده ندارو که  دیدم نامردیه که ساکت بشینم و هیچی نگم!اما قلم من می خواهد این سکوت رخوت بار را جر بدهد!

چند کلمه حرف دارم با اونایی که این مراسم را راه انداختن:

تو سیاهی،کثیف،مثل یک چرک و عفونت لجز داری زخم مردم را می سوزونی!

ای قلم نعره بکش،به رقص و به چرخ تا جر بدی این سکوت و خفقان رو!دارید به گه میکشید شعر و کلمه هارو!

تنها رسم تو و تبارت سهراب کشیه!زمین چطور از یاد ببره خون ندارو!

یکم چشماتو باز کن،نه اینقدر کمه بیشتر باز کن!اصلا می خوای بیام چشماتو از حدقه بکشم بیرون؟تا خوب و واضح خشم مردم از این تقلا زدنات ببینی؟

گوشاتم مشکل داره!توش پر چرک و کثافته که با اسیدم باز نمیشه تا صدای اعتراض این مردم را بشنوی!

مگه مسلمون نیستی؟علی سر مشق ما نیست؟کی علی با مخلفانش اینگونه بر خورد کرد؟ کی مخلفانش را در خفقان له کرد یا خرد کرد؟می خوای بگی قدرت نداشت؟چرا داشت اما انسان بود!

صدای لرزان مادری را که قصه کشتن دخترش را می گوید و قطرات اشکی که بی اراده از چشمانش پایین می ریزه تصور کن!شور و هیجان دور و برت را برای رزمی دیگر اماده می شوند را ببین و به ترس!از خشم مردم به ترس ، از آه مادران داغ دیده به ترس!

این بار دانش اموزان فارغ التحصیل شدند و بزرگ شدند و دانشجو شدند.دانشگاه ایران است و مردم دانشجویانش هستند، همه مستعد و قوی،این ترم مشروطی نداریم!

اعصاب داغون و خراب مردم که می بینم به خودم میگم چه گناهی مرتکب شدند لابد می خوای مثل تو پای خدارو بکشم وسط؟

خدا با ماست برادر

پی نوشت: با تشکر از شاهین نجفی

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388 23:16 توسط علیرضا |


وقتی آسمون دلش بگیره،می باره!

وقتی شیر روی اجاق جوش بیاد سر ریز میشه!

وقتی یک جوون اعصاب نداره سیگارشو روشن میکنه!

وقتی یک دختر از خانه فرار میکنه،ناچار میشه کنار خیابان اتو بزنه!مردم بهش بگن فاحشه!

اون جوونه سیگارش شده حشیش بعد شیشه ... و کراک اما هنوز دردش دوا نشده!

چهره یک پدر و تو ذهنت ترسیم کن بچه اش میاد میگه:بابا پول بده می خواهم شهریه بدم!

یا اون جوون که از خدمت اومده کار میخواد!دستش تو جیبه اما پول نداره!

یا یکی امید داشت به اینده اما حق رای نداشت!

اومد بیرون بگه یکی به داد ما برسه ،حقم   را    می خوام...

گرفتنش،بردنش زدنش(کهریزک) ادامه ماجرا!

حالا با این همه بلا که سر ما امده چکار کنیم؟

بعضی وقتا که چشاش قرمز میشه میگه مال هواست که انقدر

کثیفه ما این مشکلات نیست که!نه اشتباه نکن!بیخیال...


پی نوشت:  این روزا نه آسمون ،آسمونه! نه شیرا، شیرن!


+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388 3:4 توسط علیرضا |


نویسنده معتقد است که دیوان حافظ یکی از کتابهای سراپا زیان است که چند رشته بدآموزیهای زهرآلود از خراباتیگری، جبریگری، صوفیگری و مانند اینها را دربردارد. بنابر این عقیده دارد که باید در نابودی این اثر کوشید.

نگاه احمد کسروی به جهان و انسان و ایران، از پنجره ای دیگر، متفاوت با پنجره ی من یا شماست. نمی شود انتظار داشت همه ، دنیا را از همان پنجره نگاه کنند. و هدف ما از معرفی این کتاب دفاع از عقاید ایشان نبوده است.

قضاوت در مورد درستی یا نادرستی گفتار ایشان را به خودتان واگذار می کنیم.

دوستان اهل ادب و فرهنگ کتاب لطفا کمک کنند تا این کتاب را با هم تحلیل کنیم(بدون هیچ تعصب و جبهه گیری!)

پی نوشت: دوست عزیز اول کتاب بخون نظرتو حتما بده!

پی نوشت دوم:این مطلب نه عاشقانه است نه سیاسی به قول نویسنده خود کتاب خرافه زدایی است!

پی نوشت اخر:زمین وارثت را ببین و خون گریه کن..زمین منفجر شو بپاش حیا کن

دانلود کتاب :

حافظ چه میگوید


لینکهای مرتبط :

زندگانی احمد کسروی(قسمت اول)...

زندگانی احمد کسروی(قسمت دوم)...

حافظ به روایت عباس کیا رستمی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 13:52 توسط علیرضا |


هفته های تلخ من بوی تنهایی میدهند !

دل غمگین تر از من مگر هست ؟

تو نشان من بده دل غمگین اگر هست !

روزها به سوراخ دیوار اتاق زل میزنم !

و شبها نور ماه را که افتاده توی اتاق له میکنم !

از اسارت بیست و چند ساله تنم

از تک تک سلولهایم

از بدنم

از بودنم خسته ام

من از خسته بودن خسته ام...

اگر ، موجی از نفسهای سینه ات ،

به این حجم خالی من بدمد ،

انتظار زیادی نیست ...

تنها از تو التماس یک نگاه بی دریغ ...

فریاد آه ما هم آهنگ و یک صداست

اینک تو شعر بخوان ،

زمان آن است که اشکان ما با باران هماهنگ شود

و دگرگونی و صعود را هم صدا تجربه کنیم

با باد و باران ،

بالا و بالاتر

تو دستانت را به خدا میرسانی !

اما من وقتی رسیدم،

خدا خوابیده بود ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388 11:30 توسط علیرضا |


پاش درد میکنه چشماش میسوزه!!اره جای باتومه و اثر اون گازهای اشک اور!از هفت تیر کلی راه رفت کلی داد زد تا احاس بکنه که زندست!خوش به غیرتت ای ایرانی که درد باتوم و سوزش گاز اشک اور هم بر تو اثر ندارد!چون هممون میدونیم که برای بدست اوردن هر چیزی باید سختی کشید باید قوی بود و اتحاد داشت!

امروز مردم از پیر جوان و دانشجو...همه با هم یک صدا شدند.هر چند که باز گاز های اشک اور شلیک شد و به مردم حمله شد اما همه باز هم شعار ازادی سر دادند.

در هفت تیر هر چقدر نیروها زیاد بودند ولی مردم ایستادگی کردند.ادامه راهپیمایی به خیابان سهروردی و شریعتی و پل سید خندان کشیده شد.

تا شب سعی میکنیم کلیه تصاویری که به دستمان میرسد را در وب بگذاریم.


                http://aksupload.ir/pic/November/47042.jpeg

                  

پ.ن.1: امروز دیدیم این بچه سبز هم بزرگتر شده هم تجربه اش بیشتر شده هم بهش باید افتخار کرد!

پ.ن.2:اون دوستی که دنبال مطلبای عاشقونه بود به خودش بیاد!

لطفا برای دیدن ویدئو های به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 15:10 توسط علیرضا |


به بهانه سالروز کوروش کبیر پدر ایران زمین


                      http://i36.tinypic.com/974jf6.jpg

این کتاب(کوروش کبیر) ترجمه ی استاد دکتر باستانی پاریزی است از عالم مسلمان هندی مولانا ابوکلام ازاد.که به صورت کاملا منطقی و مطابق روایات اسلامی اثبات می کند که ذوالقرنین قرآن همان کوروش کبیر است.

اطلاعات مختصری در رابطه با کوروش کبیر و همچنین منشور اخلاقی او را می توانید در زیر بخوانید:

منشور اخلاق کوروش کبیر

دانلود کتاب:

کوروش کبیر(ذوالقرنین)



+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388 1:38 توسط علیرضا |



رکود ، حس سکوت ، دریایی از خیالات واهی ، قشنگ ، ولی زجرآور !!

تلخی قهوه ای بدون شکر ! زمزمه نیتی برای زدن فالی بس بی رمق !

نوشتن یادداشتی با مضمون اگر یا کاشکی ! که ای کاشکی همچین واژگانی خلق نمیشد...

که منه بنده نا امید ، از همه جا رونده با گفتن آن ذره ای از کوله بار اشتباهاتم گم نمیشد !!

ای وای که داغان ترین لحظاتم در شبهایی بود که شاید خوابیده بودم !!

که بیدار شو و  ببین که نیازی ندارم !...

به چه ؟!

به بودن !! ...

رفتم ، 

نه برگشتم ،

من کجام ؟!

انگار گم شدم !! چرا کسی به سراغم نیامد ؟

دوستانت کو ؟

با منی ؟

آری ، با توام !!

بچه ؟ بزرگترت کجاست ؟

نمیدونم ! انگار بی کس شده ام!

بچه بودم ، آری بچه ، همان بچه زیبا

اما او کیست ؟ آری ، او !

به من می نگرد ، از چشمانش می ترسم ، چقدر ژولیده و رندست !!...

هی ؟

تو کیستی ؟

جواب داد : من توام !! ...

من : تو منی ؟!

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388 11:25 توسط علیرضا |


لحظات ثانیه شماری که هجوم صداهای گوش خراش را به یاد می آورد. لحظاتی که صدای بی ریای زنگوله دیوار، صدای هراسناک شیون نوجوانی بی گناه را تجسم می کند :

دستان سردم را به دیواره های سیاه و نمناک می کوبم. من نیز جزئی از این سیاهی و تباهیم.

حقارت و پشیمانی تا سر حد جنون،

نزدیکی عمیقتری تا او ، مرا احاطه کرده است، نورانی تر از اکنون و سبکتر از یک خوابی عمیق

من سزاوار هر گونه دردم و من لایق هر گونه فشار و دیوارهای مرگم

خودم خویشتن را عادل تر از هر گونه بشری ، قضاوت کردم

و اکنون این چهار دیواری ، که تو روی آن نامیدی ، بر همگان غریبتر و ملال آورتر ار آن کرمی است که روزی تمام وجودم را لانه خود خواهد کرد

و هیچ کدام از این بشر را مقصر این فلاکت عظیم ندانستم و اکنون آرامشی ابدی در پس سالها انتظار و بی هویتی و بی سرانجامی ، مرا در خود فرو خواهد کشید

و من تنها لحظه ای فرو خواهم ریخت که نظاره گر چشمان خون آلود و بدون وصف تنها کسم باشم که این چهار دیواری را تا کنون به یاد او ، باغی سبز و آرام دیدم

مادرم...

(به یاد بهنود شجاعی...)

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 20:55 توسط علیرضا |














کتاب توپ مرواری، اثری کمتر دیده شده از صادق هدایت است که هیچگاه با مجوز رسمی امکان انتشار نیافت.
توپ مرواري داستان سفر توپي است از كاستاريكا تا تهران ميدان ارگ. فسادِ صاحبان قدرت و مذهب برجسته گي اين سفر است و ناداني مردمي كه باعث مي شوند حماقت هاي تاريخ همواره تكرار شوند.چاپ زیرزمینی این کتاب سبب شد تا بسیاری از متعصبین این حکومت، صادق را برای همیشه از کتب درسی حذف کنند و قصد آن داشته باشند تا نام و نشان این بزرگمرد را از خاطر کودکان و جوانان این مرز و بوم برای همیشه پاک سازند.این کتاب حکایت توپی جنگی ست به نام "مرواری" که پس از طی مسیری چند صد ساله به قرن معاصر رسیده است. کتاب فوق به سبب توهین های بی شمار به اسلام، شاید در ابتدای امر به شدت ذوق خواننده را کور کند اما باید به خاطر داشت که قدرت بیان نویسنده فارق از محتوای کتاب بوده و دنبال کردن ماجراهای کتاب دلیلی بر هم فکری و هم رایی با نویسنده نیست و پختگی ادبی این کتاب جدای از ناپختگی تاریخی آن است.

قطعاتی از کتاب:

از قول رضا شاه مي گويد: "من ديكتاتور مستفرنگ و ميهن پرست و مصلح اجتماعي و يگانه منجي غمخوارِ ماقبلِ تاريخي هم ميهنان عزيز هستم, هر كس هم كه شك بياورد پدرش را مي سوزانم."

اگر باورتان نمی شود بروید از آنهاییکه دو سه خشتک از من و شما بیشتر جر داده اند بپرسید. گیرم که دورۀ بروبروی توپ مرواری را ندیده باشند، حتماً از پیر و پاتالهای خودشان شنیده اند. این دیگر چیزی نیست که من بخواهم از تو لنگم در بیاورم.

آیا هیچ می دانی چرا به طهرون قجر افشارها طهران می گویند؟ در احادیث آمده که چون شراب این ناحیه به دهن ابن سعد گوربگوری خیلی مزه کرد، اینجا را طهوران نامید که از "شرابا" طهورا می آید و در اثر کثرت استعمال طهران شد.

لینک دانلود کتاب:

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 22:4 توسط علیرضا |


آدم وقتى فقير ميشه، خوبى هاش هم حقير ميشه، اما كسى كه زور داره، يا زر داره، "هنر" مى بينند "عيب" هاشو، "حرف حسابى" می شنوند "چرند" هاشو، "آروغ هاى بى جا و نفرت بار" شو، فلسفه و دانش و دين مى فهمند، حتى "شوخى هاى خنك و بى ربط" او، از خنده روده بر مى كنه!ملت ها هم همينجورند.

روزى كه ما مسلمان ها پول داشتيم، زور داشتيم، فرنگى ها از ما تقليد مى كردند. استادهاى دانشگاههاى اسپانيا، ايتاليا، فيلسوف ها و دانشمندهاى اروپا، وقتى مى خواستند درس بدهند، قبا لباده ملاهاى ما را به تن مى كردند، يعنى كه ما هم بوعلى و رازى و غزالى ايم!

همون كه باز، استادهاى دانشگاههاى ما امروز، تو جشن ها، مى پوشند، تا خود را به شكل استادهاى دانشگاههاى اسپانيا، ايتاليا، فرانسه وانگليس بيارايند! يعنى كه ما هم شبيه كانت و دكارتيم! ببين كه لباده هاى خودمان را هم بايد از دست فرنگى ها به تن كنيم! صنعتگرهاى مسيحى در اروپا! تقلب كه مى كردند، مارك"الله" را روى جنس هاى خودشان می زدند، يعنى كه اين ساخت اروپا نيست كار بلخ و بخارا و طوس ورى و بغداد و شام و مصر و اسلامبول و قرناطه و قرطبه واندلس است. حتى روى صليب، مارك "الله" مى زدند!...

قطعه ای از کتاب :
بله

فقط" یک" عدده
فقط "یکعدد" ه
شماره ستاره ها منظومه ها
زمین ها آسمان ها
شماره تمام چیزهای عالم
"یک"
جلوش تا
بی نهایت
صفرها!
"یک" ی هست
"یک" ی نیست
غز از "خدا"
هیچ چیز نیست
هیچ کس نیست
 نوشته :دکتر علی شریعتی

دانلود کتاب :

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388 22:51 توسط علیرضا |


pabarja X

اینجا را ساختیم تا همه با هم از اعتراض های درونمان بگیم و..........

یادمان باشد پنج انگشت یک دست می تواند مشت شود پس پابرجا باشیم!

سه شنبه هر هفته یک کتاب برای علاقه مندان به کتاب،معرفی می شود به همراه لینک دانلود

گذاشته می شود.

(کلیه کتاب ها به صورت فایل pdf می باشد)

در ضمن برای دستیابی به کل کتاب های می توانید به کتابخانه پابرجا در قسمت پیوندها مراجعه کنید.

وب لاگ پابرجا اماده همکاری با نویسنده گان و وب لاگ نویسان عزیز می باشد.

برای اگاهی از نوشته ها و مطالب در خبر نامه حتما عضو شوید.

تذکر بسیار مهم برای همه دوستان،هرگونه کپی برداری از مطالب این وب لاگ فقط با ذکر منبع

مجاز است.


با تشکر


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

افزایش بازدید وب لاگ
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387


نویسندگان

علیرضا

باران


پیوندها

کتابخانه پابرجا
کافه برفی